تمام تاب و توانم رهیده بود از تن ...

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت
و دستهای سپیدش
 که بازتاب رفاقت
 و نرمخند لبانش نگاه می کردم
 و گاه گاه تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
 و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر می کردم
در آن دقیقه که با من
 نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
 و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید
 از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت
و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد
 و روی گونه گلگونش را
 غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد
توان گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگر چه سخن از تو می گرزیم
 را چهبارها که به طعنه شنیده بود از من
 توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟
 که این جداییم از او نبود از خود بود
 و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود
 سخن تمام
 مرا دستهای نامرئی به پیش می راندند
سخن تمام مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند

/ 1 نظر / 16 بازدید
پارس1400

سايت پارس 1400 محلي است براي گردهمائي تجار. بازاريان. توليدكنندگان جويندگان شغل . خريداران . فروشندگان www.pars1400.com